حتی اگر
گرفتم این عالم همه بیزار ! عشق اما می ماند
گرفتم این که عالم همه عاشق ! نفرت اما می ماند
گرفتم این که عالم همه مایوس ! امید اما می ماند
گرفتم این که عالم همه نا خلف ! شرف اما می ماند
گرفتم این که همه عالم کافر ! ایمان اما می ماند
گرفتم این عالم همه یاغی ! قانون اما می ماند
گرفتم این عالم همه ظالم ! عدالت اما می ماند
گرفتم این که عالم همه غایب ! خدا
اما
می ماند
شعر اقای علی سماواتی به زبان انگلیسی با عنوان( EVEN IF ) بود.
یا حق
یا
بگذارید مقام دوستانتان در نزد شما
به اندازه ی قدر و مرتبه ی خودتان عزیز و والا باشد
یا حق
انسان باید به اندازه کافی بزرگ باشد
تا اشتباهاتش را بپذیرد
و به قدر کافی با هوش، تا از ان ها سود برد
و بسیار قوی ، تا ان ها را اصلاح کند.
( مک کنزی)
یا حق
همیشه دلم می خواست بخندم واسه همین عاشق اسم لبخند شدم.
همیشه دلم می خواست اسمونو نگاه کنم واسه همین عاشق رنگ ابی شدم.
همیشه دلم می خواست زود رنج نباشم ولی نگاه کردم دیدم از صورتی
خوشم میاد.
همیشه دلم می خواست فقط نفس نکشم بلکه زندگی کنم
نگاه کردم به خودم دیدم زنده ام، یعنی هنوز زنده ام
می خواستم رنگی نباشم ، می فهمید که، دیدیم دارم خاکستری می شم.
می خواستم بدونم چی بودم ولی اینو دیگه نمی دونستم
چشمام به در بود که جواب سوالمو بگیرم ولی
حالا می دونم که این جواب با بقیه فرق می کنه
این بار باید چشمامو ببندم
به این زودیا بازشون نکنم
چون دیدنه درون خیلی اسون نیست.
یا حق
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ اوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی اشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای اشفته اهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خواب گردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتاده شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میکیرد گلویم
غمی اشفته دردی گریه الود
نمی دانم چه می خواهم بگویم
( ه- ابتهاج)
یا حق
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ اوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی اشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای اشفته اهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خواب گردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتاده شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میکیرد گلویم
غمی اشفته دردی گریه الود
نمی دانم چه می خواهم بگویم
( ه- ابتهاج)
یا حق
چراغ صاعقه ی ان شهاب روشن باد
که زد به خرمن ما اتش محبت او
( به یاد صاحب عصر)
یا حق
خدایا کاری کن که عقده هایم جای اندیشه هایم را نگیرند.
یا حق
همیشه این یادداشت ها نیستند که لحظه ها را یاد اوری می کنند،
همیشه این اکنون ها نیستند که ما را به فکر وا می دارند،
همیشه من و تو نیستیم که ما را می سازیم گاهی لحظه ی
غصه ی قصه ی زندگی کسی از نگاه من و توست که سبب
می شود ما دست هایمان را به سوی هم دراز کنیم و نگاه هایمان را
به هم بدوزیم . گاهی لبخند های ناگهانی اشک های دائمی را پاک می کنند و گاهی سلام دوباره یک صبح زندگی همیشگی را جریان می بخشد . می توان گفت مرگ سهم من و تو ست و جهان ، دیگر هیچ.
نمی توان درد را تسکین بخشید تنها می توان بود و دید،
می توان دید و شنید،می توان شنید و فکر کرد می توان فکر کرد و
به خاطر سپرد و یا فراموشی را بر گزید.
دیگر ثانیه ها ی زندگی صدای تیک تیک ساعت نیستند، دیگر ثانیه ها ی
مرگ طپش قلب ها نیستند این من و تو ، فکر من و تو ،نگاه دیگر من و تو
و یا شاید وسعت دیدگاه ماست که همه چیز را یاد اور می شود.
راستی هستی با چه معنی می شود ، با من ، با تو* با لبخند ، با اشک
و...؟!
یا حق


