دخترک خندهای زدو چرخید،هیچ کس مثل من نمی رقصد
پدرش اخم کرد،ساکت باش ! در خیابان که زن نمی رقصد
در خیابان که زن نمی خندد،در خیابان که زن نمی چرخد
در خیابان که زن به مقصودی ، غیر رسوا شدن نمی رقصد
زن نباید بلند گریه کند، زن نباید بلند کل بکشد
زن به جز در میان اتش ودود ، جز پس از سوختن نمی رقصد
***
دخترک بغض کهنه اش را خورد ،یازده ساله ماده اهویی
که دگر در میان دشت و دمن ، در هوای ختن نمی رقصد
چشم های پدر نمی دیدند، کودک پشت پلک هایش را
شهر سیمان و اهن است و در ان ،عطر ان پیرهن نمی رقصد
یوسف را که گرگ ها خوردند،کاروانی نمی رسد از راه
دل به اعجاز بسته ای ،بس نیست ؟ گوش کن، اهرمن نمی رقصد؟
***
در خیابان شهرمان امروز ،دختران قشنگ می رقصند
جز تو اما کسی چنین زیبا ، در میان کفن نمی رقصد !
شعر از خانم نغمه مستشار نظامی.
یا حق
انچنان منتظرم در ره شوق
که اگر زود بیایی دیر است
یا حق
شاید بتوانی تا جایی بروی که ستاره ها را در اغوش گیری
تا جایی بروی که بتوانی روی ماه قدم بزنی
تا جایی پرواز کنی که پنجه ی افتاب نوازشت کند
اما هیچ گاه نمی توانی تا جایی روی که بتوانی او را از نزدیک صدا زنی
نام پر طنینش را فریاد زنی!
هیچ گاه نمی توانی دستانش را در دست گیری!
گرمای حضورش را از نزدیک لمس کنی!
اری ، نمی توانی و نخواهی توانست تا زمانی که روح در اسارت تن باشد!
یا حق
من سکوت را از ادم حراف
صبر را از ادم نا ارام
و مهربانی را از ادم نا مهربان اموختم
و نمی دانم
چرا نسبت به این اموزگاران ناسپاس هستم!
(جبران خلیل جبران)
یا حق
حضور
چقدر جای تو خالی است
کجاست لحظه ی دیدار؟
میان بغض، سکوتی ز جنس فریاد است
بیا،که دیده تو را ، ارزوی دیدار است
تواز قبیله نوری،من از تبار صبوری
تو از سلاله عشقی،من از دیار نیاز
من از نگاه مانده به در خسته ام،عزیز رویایی
تویی نشسته به ادینه ام ، بگو که می ایی
اگر نگاه منتظرم را،گواه می خواهی
اگر شکسته دلی را،بهانه می دانی
اگر سکوت غریبانه،ایت عشق است
اگر که صبر ، صبر، صبر، بهای دیدار است
به جان غنچه نرگس،تو را خریدارم
نشانده مهر تو بر دل ، به شوق دیدارم
من عاشقانه تورا، در نماز می خوانم
شکوه نام تورا خوانده، باز می خوانم
هزار پنجره از این نگاه لبریز است
بگو،بگو که وقت طلوع ستاره، نزدیک است
نشانده مهر تو بر دل،خروش نام تو بر لب
نفس ز یاد تو،بوی تو را گرفته ست این جان
بیا، که عشق تو در سینه می کند غوغا
نبوده تو غایب ، طلوع فردایی
تو حاظری و ظهورت ،حضور زیبایی
امید دیده روشن،ز دیده پنهانی
مرا به میهمانی چشمان خود، نمی خوانی؟
( به یاد صاحب عصر )
شاعر این شعر اقای کیوان شاهبداغی هستند.
یا حق
با من سخن بگو
امروز صبح وقتی از خواب بر خاستی ، تو را تماشا کردم و امید داشتم که با
با من حرف خواهی زد، فقط در چند کلمه ویا از من به خاطر چیزهای خوبی
که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد .اما تو سرگرم پوشیدن
لباس بودی.
هنگامی که می خواستی از خانه بیرون روی، می دانستم که می توانی
چند دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی ،اما تو خیلی سرگرم بودی.
زمانی که پانزده دقیقه بیهوده بر روی صندلی نشسته بودی و پاهایت را ـ
تکان میدادی، فکر می کردم که می خواهی با من سخن بگویی، اما تو به
سوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیز های بی ـ
اهمیت بگویی. من با شکیبایی ، در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو
ان قدر مشغول بودی که هیچ چیز به من نگفتی.
موقع خوردن نهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با
من حرف می زنند، اما تو جنین کاری نکردی. باز هم زمان باقی است و
امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنی. به خانه رفتی و به نظرمی رسید
که کارهای زیادی برای انجام دادن داری . بعد از انجام چند کار ، تلویزیون را
روشن کرده ووقت زیادی را در برابر ان سپری کردی.
من باز خم با شکیبایی منتظر ماندم که بعد از تماشای تلویزیون و خوردن
غذا با من حرف بزنی. هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای.
بعد از گفتن شب بخیر به خا نواده سریعا به سوی رختخواب رفتی وخوابیدی
مهم نیست ، شاید نمی دانستی که من همیشه ان جا با تو هستم.
من، بیش از ان که تو بدانی ، صبر پیشه کرده ام ، من حتی می خواستم
به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی.
من، به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی .
چقدر مکالمه یک طرفه و یک جانبه سخت است !!
بسیار خوب ، تو یک بار دیگر از خواب برخاستی و من نیز یک بار دیگر فقط
برای عشق من به تو منتظر خواهم ماند .
به این امید که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی.
روز خوبی داشته باشی.
دوست تو " خدا"
یا حق


