برایت گل می اورم
برایت گل می اورم
و با تو در اتاقی که به رنگ چشم هایت بود می ماندم
ولی دیدم که دستم لحظه ها را دور می ریزد
تو شاید گریه می کردی که من تنهایی بیهوده ای بودم
تو مثل نبض خوشبختی من ، ارام خواهی ماند
و هرگز مرگ یک دیوانه ی کوچک
که دور از باغ، در زندان گلدان های زیبای تو می میرند
تو را گریان نخواهد کرد
و میخک هایی که دور از باغ
در زندان گلدان های زیبای تو می میرند ، می دانند
من تکرار یک تنهایی ام
در چشم هایی که تمام چشم ها را دوست می دارد...
( شعر از مرتضی ( کامران) ـ الف )
یا حق
کشکول علی داد به دستم
ان دم که دگر با دگری من ننشستم
یا حق


