مهربان من !
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب آگاهم که زندگی،یکسر ، صحنه ی بازی ست.
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازیهای حقیرآفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!
به همه ی سوی خود بنگر وباز می گویم که مگذار زمان،پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزاران نفرین،حتی لحظه ای را بر نمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید،و دیدگان تو به تو
امان می دهند که راه ها راتا اعماقشان بپیمایی.
در آن لحظه یی که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابرفریاد های دیگران احساس می کنی.
در آن لحظه یی که تو از فراز ، پا در راهی می گذاری که در آن سوی آن ،
اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست .
در تمام لحظه هایی که تو می دانی و می شناسی و می خواهی شناخت.
به یاد داشته باش
که روز ها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.
به زمان بیندیش وشبیخون ظالمانه ی زمان.
یا حق


