مگو که فاصله ها بس غریب است دخترم
می بینم تو را
با چتر گلی رنگت
که به کوچه قدم می گذاری
برف می بارد
بر شانه ی کوچکت می نشیند
در قلبم
آب می شود.
(محمد شمس لنگرودی)
......................................................................................................................................
چند روزی میشه که فیه ما فیه مولانا رو می خونم.
روزی، مجنون آهنگ دیار لیلی کرد. با بیقراری بر شتری سوار شد و با دلی لبریز از مهر به جاده زد.
در راه، گاه خیال لیلی آنچنان او را با خود می برد که شتر را از یاد می برد.
شتر نیز در گوشه ی آبادی بچه ای داشتاو هر بار که مجنون را از خود بیخود می دید،
به سوی آبادی باز می گشت و خود را به بچه اش می رساند.
مجنون هر بار که به خود می آمد ، در می یافت که فرسنگ ها راه را بازگشته است.
او سه ماه در راه ماند.پس فهمید که آن شتر با او همراه نیست.
او رارها کرد و پای پیاده به سوی دیار لیلی به راه افتاد.
یا حق


