به نام خدا
به ياد " نادر ابراهيمي" كه هميشه برايم عزيز بود:
بانوي من!
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست – يك روز عاقبت.
نه با سفري يك روزه
نه با سفري بلند
بل با آخرين سفر...
عزيز من!
با جهان شادمانه وداع مي كنم با من عزادارانه وداع نكن!
تو خوب مي داني ... سنگين ترين درد ها، چون از صافي زمان بگذرند به
چيزي توصيف ناپذير اما مطبوع تبديل مي شوند، و جملگي تلخي ها به
چيزي كه طعمي بسيار خاص اما به هر حال شيرين دارند . . .
اي كاش به آنجا رسيده باشم كه رهگذران بر سنگ گورم شاخه گلي بگذارند
و از كنارم همچنان كه زير لب به شادي آواز مي خوانند بگذرند.
با نوي من !
اينك احساس واقرار مي كنم كه آرزويي مانده است_ آرزويي بر آورده نشده
و آن اين است كه تورا از پي مرگم اشك ريزان ونالان وفرياذ زنان و نفرين
كنان نبينم، همچنان كه فرزندانم را،دوستانم را و ياران وهم انديشانم را ....
قسمت هايي از چهلمين نامه ي او به همسرش.
روحش جاودانه باد و يادش زنده.
يا حق


